تبلیغات
بوی سیب59 - تازیانه ای كه بوی سیب می داد
دوشنبه 28 فروردین 1391

تازیانه ای كه بوی سیب می داد

   نوشته شده توسط: عندلیب    نوع مطلب :روایت ،

آسمان پراز ستاره بود؛ ستاره هایی روشن و چشمك زن، دست  می بردی، انگار قندیل ستاره ها دست هایت را نوازش می داد.مرد،چشم از آسمان و رمز و راز بی پایان آن بر نمی داشت؛ باغی از گل های نورانی كه نمایی راستین از زیبایی آفرینش و هستی بود. نگاهی به اطراف كرد،كسی آن جا نبود،گویی هاتفی ازغیب اورا به رفتن می خواند« دیر نكنی!آستان مقدس حسین(ع) در انتظار توست» او سال ها بود كه شب های جمعه را به كربلا می شتافت ودر حرم با صفای امام به راز ونیاز می پرداخت و فراق وغربت یوسف زهرا را ندبه می كرد. آن شب جمعه نیز مثل همیشه تك وتنها بر الاغش سوار شد وبه كربلا رفت. در بازگشت، مرد عربی پیاده دنبال او را گرفت و در آن تاریكی مشغول صحبت شد. مرد پس از اندكی صحبت، دریافت كه شخص همراه او بسیار مرد فاضلی است؛ از این رو سیاق كلام را تغییر داد وسخن را به مسائل علمی كشاند. حسی غریب، سراسر وجودش را فرا گرفته و او را از خود بی خود كرده بود.

حیرت و شگفتی او لحظه به لحظه بیش تر می شد.از كلام آن ناشناس، ایمان ومعرفت  می بارید واز خرمن سخنانش، بارقه های علم ودانش. مرد وقتی خودش را در برابر اقیانوسی از فضل وعلم دید،فرصت را مغتنم دانست تا مشكلات علمی اش را یك به یك بر زبان آورد، و البته برای تمامی آنها ،جملگی پاسخ های مستدل ومستند شنید. هر لحظه عشق به آن دانشمند ناشناس، آتش بر دلش می زد وزبانه می گرفت. در این هنگام،مساله ای فقهی پرسید وغریبه، فتوای خاص داد.مرد گفت:«من این را نمی پذیرم، چون حدیثی بر طبق این فتوا ندارم.» غریبه پاسخ داد:«شیخ طوسی در كتاب تهذیب، حدیثی در این باره آورده است.» مرد كه تحیرش بیش تر شده بود، گفت:«من این حدیث را ندیده ام» مرد عرب ادامه داد:«شما از اول كتاب تهذیب شیخ، فلان مقدار ورق بزنید،در  فلان صفحه ودر فلان سطر این حدیث آمده است!» مرد در شگفت بود تا بداند این شخص كیست كه علمش تا عرش بالا رفته است، واین چنین شیوا سخت ترین مسائل را با پاسخی متین وزیبا حل می كند. دیگر یارای سخن گفتن نداش،لحظه ای لب فرو بست وبر چهره غریبه خیره شد؛ چهره ای سراسر نور ومعرفت. لرزش خفیفی چهار ستون بدنش را فرا گرفت وتازیانه از دستش افتاد.غوغایی عجیب ذهنش را به خود مشغول كرده بود.وقتی عظمت مرد ناشناس رادید،مصمم شد تا سوال بی جواب همیشگی اش را از این دریای علم بپرسد و از این غریبه، گمشده هش را جست وجو كند. همه توانش را جمع كرد ویك باره پرسید«آیا در این زمان كه غیبت كبری است، می توان حضرت ولی عصر(عج) را زیارت كرد؟!» در این هنگام، مرد عرب خم شد،تازیانه را از زمین برداشت ودر دست او گذاشت وفرمو: چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید در حالی كه دست او در دستان توست!علامه حلی یك دنیا شوق شد وشور، گویی روح او در یك لحظه از فرش،تا عرش پرواز كرد. او متحیر وحیران به صورت امام خیره شده بود؛ مبهوت مبهوت. علامه بی اختیار خود را پایین انداخت كه پای آن حضرت را ببوسد وخاك قدمش راسرمه چشم نماید كه از هوش رفت. گویا جسمش تحمل این همه التهاب واضطراب وعشق رانداشت. وقتی به هوش آمد،دیگر كسی را ندید.قطرات اشك بر گونه اش می غلتید وآتش فراق وجدایی بر دلش شعله می كشید. علامه با خود می گفت: ای كاش لحظه ها به عقب بر می گشت و من همچنان در كنار آن  اقیانوس فضیلت و دانش، تماشاگر موج های زیبایی اش بودم. وقتی به خانه بر گشت، یكسره به سمت كتابخانه اش رفت و كتاب«تهذیب» را برداشت وآن حدیث را در همان صفحه و همان سطری كه امام فرموده بود، یافت. قلم را در دست گرفت ودر حاشیه همان صفحه نوشت؟ «این حدیث، آن حدیثی است كه حضرت ولی عصر(عج) خبر آن را به من داد و نشانی آن را با شماره صفحه وسطر كتاب گفت.» گاهی تازیانه اش را در دست می گرفت وآن را می بوئید ومی بوسید،  گویی در درونش یك باغ گل نرگس كاشته بودند، بوی ایمان، بوی بهشت، بوی سیب،بوی آقا...

                                                                                                                                       برگرفته از كتاب«مردان علم در میدان عمل»     


Can you get taller with yoga?
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:35 ب.ظ
I am really enjoying the theme/design of
your blog. Do you ever run into any browser compatibility issues?
A number of my blog audience have complained about my blog not
working correctly in Explorer but looks great in Opera.
Do you have any recommendations to help fix this issue?
http://woebegonebreast59.wordpress.com
دوشنبه 1 خرداد 1396 10:02 ب.ظ
I'd like to find out more? I'd love to find out more details.
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:13 ب.ظ
Helpful information. Fortunate me I discovered your web site
by accident, and I am surprised why this twist of fate did not happened earlier!

I bookmarked it.
BHW
جمعه 18 فروردین 1396 09:29 ب.ظ
Awesome website you have here but I was curious
about if you knew of any forums that cover the
same topics talked about in this article? I'd really love to
be a part of online community where I can get advice from other experienced individuals
that share the same interest. If you have any recommendations, please let
me know. Thanks!
manicure
جمعه 18 فروردین 1396 07:24 ب.ظ
Today, I went to the beach front with my children.
I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said
"You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell to her ear and
screamed. There was a hermit crab inside and it pinched
her ear. She never wants to go back! LoL I know this is
completely off topic but I had to tell someone!
هاتف
دوشنبه 28 فروردین 1391 07:22 ب.ظ
قشنگ بود
پاسخ عندلیب : ممنون
محمد
دوشنبه 28 فروردین 1391 04:39 ب.ظ
سلام دوست عزیز وبلاگ بسیار خوبی دارید اگه دوست داری با هم تبادل لینک داشته باشیم
یه سر به وبلاگ من بزن و تو قسمت نظرها بهم خبر بده
یا علی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر